تبليغاتX

شقایق

گذر زمان
بارخدایا!

خداوندا!
با نگاهت، که خواب ندارد، نگاهبانی ام کن
و در پناه استوار خود – که سستی نپذیرد - بگیرم
به نیرویی که بر من داری، مرا بنواز
تباه نگردم ، آنجا که تو امیدم باشی
چه بسیار نیکی هایی که بر من روا داشتی، و سپاسگزاری من از تو، به پاس آنها، کم بود
چه بسیار آزمونهایی که در آنها افکندی ام ، و شکیبایی من بر آنها ،
به خاطر تو، اندک بود
اکنون ، ای کسی که سپاسگزاریم در برابر نیکی اش ، کم بود
و بی بهره ام مگذاشت
ای آنکه شکیبایی ام در آزمونش کم بود
و خوارم مگرداند
ای که در گناه دیدی ام و رسوایم نساختی
بارخدایا!
بر دینم ، با دنیا یاریم کن
و بر آخرتم با پرهیزگاری
در برابر آنچه بیخود میشوم ، نگاهم دار
و در برابر آنچه قرار میگیرم، به خودم وامگذار
ای آنکه گناهان بندگان، او را زیان نمی رساند
و از گذشت او نمی کاهد
بر من ببخش آنچه را که از تو نمی کاهد
و از من درگذر، که تو را زیان نمی رساند
که تو آن پروردگار بخشنده هستی
از تو گشایشی نزدیک می خواهم ؛ شکیبی زیبا ، روزی ای گسترده
ایمنی از آزمون
و سپاسگزاری از ایمنی ...

نوشته شده توسط شقایق در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ساعت 17:49 | لینک ثابت |

این تویی که آمرزیدی ...
اىسرور من ،


اين تويى كه منت نهادى و اين تويى كـه نـعـمـت دادى

 
ايـن تـويى كه احسان فرمودى ، اين تويى كه نيكى كردى ،

 
اين تويى كه فزونى بـخـشيدى ، اين تويى كه كامل كردى ،


اين تويى كه روزى دادى ، اين تويى كه توفيق دادى ،


اين تويى كـه عـطـا كردى ، اين تويى كه بى نياز كردى ،


اين تويى كه ثروت بخشيدى ، اين تويى كه ماوى دادى ،


اين تـويـى كـه كفايت كردى ، اين تويى كه هدايت كردى ،


اين تويى كه نگهداشتى ، اين تويى كه پوشاندى ، اين تويى كه آمرزيدى ،


اين تويى كه ناديده گرفتى ، اين تويى كه قدرت و چيرگى دادى ،


اين تويى كه عزت بخشيدى ، اين تويى كه كمك كردى ،


اين تويى كه پشتيبانى كردى ، اين تويى كه تـايـيـد كـردى ،


اين تويى كه يارى كردى ، اين تويى كه شفا دادى ،


اين تويى كه عافيت دادى ، اين تويى كـه اكـرام كـردى ،


بـزرگـى و بـرتـرى از تـو اسـت و ستايش هميشه مخصوص تو
است


و سپاسگزارى دائمى و جاويد از آن تواست ...


 


 

نوشته شده توسط شقایق در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ساعت 17:42 | لینک ثابت |

میگریزم...

باران هنوز می بارد

باید برای سقف اتاقم فکری کنم

مثل دلم همیشه ترک دارد

می گریزم...

می گریزم من از این حادثه آباد غریب (دلم اینجا تنگ است).

 مردمانش همه آئینه ی بشکسته به جیب

 با چراغی خاموش

  همره عقربه ها

 پی آینده ی خود.

بروم جای دگر دلم این جا تنگ است،

 به چه دل خوش کنم اینجا

  که در او بین بودن و شدن فاصله ای پیدا نیست!

 آبها بی حرکت ؛

 ذهن ها نقش کویر

  و نه یک مزرعه ی سبز به اندیشه ی کس؛

 خسته گشتم من از این موسیقی باد،

به ساز همگان که به جز گوشه ی یاس هیچ آهنگ تری ساز نکرد.

 کل این خاک همه مال شما !

 

 

می گریزم...

 از سلام های آلوده ،

 سکوتهای مردابی !

 من چمدان آمدنم را هنوز نگشوده ام.

 می توانم تا در چرخش عقربه ها

سهمی بر دارم

از این جا بگریزم

به سوی آنکه گرچه رهایش کردم رهایم نکرد

می گریزم تا رسم و فاداری را برای او به جا آورم!

 

 

وقت تنگ است

 باید به فکر ثانیه ها باشم...

نوشته شده توسط شقایق در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ساعت 17:32 | لینک ثابت |

10 نقطه حیرت انگیز زمین + عکس
دره های خشک آنتارتیکا

می گویند دره های خشک آنتارتیکا با زمین های خشك و بی آب و علف پوشیده از شن، شبیه ترین قسمت زمین به كره مریخ است. این سرزمین جایی است در میان Victoria land ، McMudo، Sound . از آن دست زمین هایی كه هرگز رنگ برف به خود نمی بینند . اما دلیل شباهت این منطقه به مریخ بیابانی بودن آن نیست كه در زمین بیابان بی آب و علف كم نیست، بلكه چیزهایی در این منطقه مشاهده می شود كه در زمین دیده نشده است؛ یخ در بیابان . در این منطقه دره هایی هست، پوشیده از یخ و البته در زیر یخ ها، در آب هایی شور،جاندارانی خم زندگی می کنند، چیز هایی كه هرگز در هیچ منطقه بیابانی دیگری دیده نشده است . تحقیقات روی این موجودات و دلایل پیدایش این سرزمین همچنان ادامه دارد.

جزیره سوکوترا

 

سطح زمین آن بسیارشیب دار است به صورتی که شما فکر می کند به سیاره دیگری رفته اید یا به زمان های دور تاریخی مسافرت کردیده اید . جزیره سوکوترا یکی از 4 جزیره است که از لحاظ جغرافیایی درانزوایی از قاره خشک آفریقا قراردارد که قدمت آن به 6تا7 میلیون سال می رسد همانند جزیره گالاپاگوس . بیش از 700 گونه نادر گیاهی و جانوری دراین منطقه یافت می شود که یک سوم مملو از جانداران همگی بومی هستند .

آب و هوای ناملایمی دارد می توان گفت گرم و خشک و همچنین شگفت انگیزترین گیاهان را می توانید دراین منطقه بیابید. موقعیت جغرافیایی این جزیره دراقیانوس هند ودر 250 کیلومتری سومالی و 340 کیلومتری یمن واقع شده . وسعت ساحل شنی آن متشکل از سنگهای آهکی و جلگه های مرتفع آن پر از غارهایی به طول 7 کیلومتر است .بلندی کوههای آن به 1525متر می رسد . درختان و گیاهان این جزیره از لحاظ زمین شناختی قدمتی 20 میلیون ساله داشته وبه عنوان جزیره ای بکر ومحصورشده از آب محسوب می گردد.
 

معادن روباز ریوتینتو

 

 

اگر دلتان می خواهد یك منظره از كره ماه ببینید، لازم نیست سوار سفینه فضایی شوید و برای دیدن آن كلی هزینه كنید، كافی است به اروپا بروید. جایی در اسپانیا وجود دارد كه تصاویر سوررئال آن مناظر كره ماه را تداعی می کند؛ «معادن روبازریوتینتو ». البته این معادن تنها جذابیت این منطقه نیستند. در نزدیكی آنها، رودخانه ای با آب قرمزجریان دارد كه خود یك چش مانداز جذاب استمیان چشم انداز جذاب دیگر. این رودخانه اسیدی، با PH بین 7/ 1 تا 5/ 2 فلزات سنگین زیادی را درخود جای داده است.

 

دریاچه كلیلوك

دریاچه كلیلوك آنقدرجذاب و عجیب است كه می توان تصور كرد متعلق به كره زمین نیست. این دریاچه پر از فلزات سنگین است و تابش آفتاب داغ تابستانی و تبخیر آب آن، بلورهایی از این مواد معدنی و فلزات را به وجود می آورد كه در گودال های كوچك، نور را در رنگ های سبز و آبی بازتاب می دهند .این دریاچه یكی از بزرگترین ذخایر مواد معدنی مانند سولفات های سدیم، كلسیم و پتاسیم، همچنین هشت نوع فلز سنگین مانند نقره و تیتانیوم.

 

دره ماه در برزیل

از اسمی كه بر آن گذاشته اند پیداست این سرزمین باید جایی باشد شبیه به ماه. جایی كه فرسایش ناشی از آب، صخره ها و گودال هایی را در جنگل به وجود آورده است که از کوارتز تشکیل شده اند.

 

سالار دی یویونی در بولیوی

جایی در آمریكای لاتین وجود دارد كه انگار زمینی نیست؛ Salar De Uyuni در بولیوی. آنها كه این منطقه را دیده اند می گویند یكی از تماشایی ترین چشم اندازهای جهان است. اما دلیل این جذابیت احتمالا كنار هم قرار گرفتن مواردی است مانند اتشفشان های فعال، بیابان نمک.

 

دریاچه خون در ژاپن

اما دیگر مكان عجیب و غریب دنیا در ژاپن واقعاست؛ Blood Pond Hot Spring ، 9 چشمه آب گرم قرمز رنگ که با هم یک دریاچه را تشکیل داده اند . رنگ قرمز این دریاچه به دلیل فراوانی عنصر آهن در آب آن است.
 
 
صخره های جنگلی
 
 

Shilin، یا صخره های جنگلی در چین، صخره هایی آهكی هستند كه توسط آب فرسایش یافته و تشکیل شده اند.

 

گودال

جایی در كشور موریتانی، گودالی وجود دارد كه گفته می شود در اثر برخورد یك شهاب سنگ به وجود آمده است.
گودال The Richard Structure ، با قطری در حدود 30 مایل، از فضا قابل رویت است. این گودال در جنوب غربی صحرای ساهارا قرار دارد.

 

غارهای یخی اتریش

غارهای یخی اتریش، جای دیگری روی كره زمین است كه در آن احساس می کنید در كره دیگری هستید. تعداد زیادی غار یخی در زمین وجود دارد اما Eisriesenwelt Ice Cave ، از بزر گترین موارد غارهای یخی كشف شده توسط بشر است. آنها در نزدیكی سالزبورگ واقعند و به فاصله 40 كیلومتر کشیده شده اند.
نوشته شده توسط شقایق در چهارشنبه ششم آبان 1388 ساعت 16:47 | لینک ثابت |

چای سبز...

 

امروز صبح داشتیم چای می خوردیم باز با مسئول تغذیه بحث مضرات ومزایای چای شد که ایشان

تاکید زیادی روی استفاده از چای سبز بجای چای معمولی داشتند و دلیل ان را داشتن مواد ضد سرطانی

و عدم جذب چربی اضافی وجلوگیری از بیماریهای قلبی عروقی ذکر کردند.ما هم تشویق شدیم امروز

بریم و خلاصه یه بسته چای بخریم.لازمه

نوشته شده توسط شقایق در چهارشنبه ششم آبان 1388 ساعت 15:39 | لینک ثابت |

عاشقانه دوستت دارم...

 

آنروز که مهمان قلبم شدی ، خوب به ياد دارم ، روزي كه با خود گُفتم كسي را يافته ام كه ديگر از دست نخواهم داد.
روزي كه اميد ها و آرزوهاي فراواني از خاطرم مي گذشت...

و آنروز كه چشمانم با چشمان تو ديدار كرد ، دانستم ، دير زمانيست كه مي شناسمت...

روزي كه تورا ديدم با خود گفتم كه يگانه ي خويش را يافتي پس ديوانه وار عاشقش باش ، عزيز بدارش و
 
تا سرحد مرگ دوستش داشته باش ..... يادم هست آن هنگام كه عاشقت شدم باخود پيمان بستم كه
 
 ديگر در نگاه هيچ كسي كه تمناي مهر و توجه دارد ، نگاهي نكنم ، پيمان بستم كه تنها نگاه عاشقم را
 
 وقف چشمان زيبا و سيماي دلرُباي تو كنم تا فردا روزي پشيمان نباشم ... پشيمان نباشم كه چرا آنگونه
 
 كه لايقش بودي دوستت نداشتم ، پشيمان نباشم كه چرا عشقم را ابراز نكردم ، عمل نكردم به آنچه
 
 مي گويم تا اثباتي باشد بر حرفهاي عاشقانه ام...
نوشته شده توسط شقایق در چهارشنبه ششم آبان 1388 ساعت 15:33 | لینک ثابت |

چند تا دوسم داري ؟

همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم...

 ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!! میدونی چرا ؟چون قوی ترین وبزرگترین عددیه که میشناسم ...

  دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین؟

 ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی هستی...

وسعت عشق من به تو هم یکیه...پس از الان تا همیشه یکی دوستت دارم.

 

نوشته شده توسط شقایق در چهارشنبه ششم آبان 1388 ساعت 15:24 | لینک ثابت |

قاصدک...

همه رنگها زیباست جز دو رنگی...

 

گفته بودي دلتنگي هايم را با قاصدك ها قسمت كنم تا به گوش تو برسانند!

مي گفتي قاصدكها گوش شنوا دارند، غم هايت را در گوششان زمزمه كن و به باد بسپار!

من اكنون صاحب دشتي از قاصدكم. اما مگر تو نمي دانستي قاصدكهاي خيس از اشك مي ميرند؟

نوشته شده توسط شقایق در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 ساعت 18:2 | لینک ثابت |

دوستت دارم...

 

  ای اولین و آخرین عشق در این دنیا تو را می پرستم و دیوانه وار عاشقت هستم ...

نوشته شده توسط شقایق در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 ساعت 17:30 | لینک ثابت |

عاشق...

 

این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی  دیگر سرنوشت!

  این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق!

به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین؟

سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان؟

چه زیباست لحظه ای که من به سهم خویش رسیده باشم

و تو نیز به آرزوی خود!

چه زیباست لحظه ای که سرنوشت

با دسته گلی سرخ به استقبال ما خواهد آمد

چه تلخ است لحظه جدایی ما

و چه غم انگیز است لحظه خداحافظی ما

این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم ...

 و آن سوی زندگی  یک علامت سوال؟

 در آخر قصه من و تو دیده می شود!
آیا ما به هم میرسیم یا نمیرسیم؟

 سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد؟

ای سرنوشت تو دیگر سر به سر این دل بی طاقت ما نگذار

 و بگذار بعد از این همه غم و غصه  

و اینهمه انتظار به آنچه که میخواهیم برسیم

 و عاقبت همدیگر را در آغوش خود بفشاریم!

این سوی زندگی دو چشم خیس است و یک دنیا آرزو در دل

  آن سوی زندگی یک سرنوشت است و یک عالم بی خیالی!

ما را رها کن از این انتظار تلخ ای سرنوشت!

آنان که میخواهند عشق را تجربه کنند

باید  بدانند یک عاشق چرا مجنون است؟

 و یک معشوق چرا همیشه گریان؟

آری سرنوشت آنها همین است

غم و غصه در لحظه های عاشقی!

 و آخر سر نمی دانم ...

 

نوشته شده توسط شقایق در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 ساعت 17:27 | لینک ثابت |


                                 *******************************

نوشته شده توسط شقایق در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 ساعت 13:26 | لینک ثابت |

جدایی...

بمون اي فصل خوبه قصه هاي عاشقونه     

بمون اي با تو بودن فصلي از گل با ترانه
چه سخته بي تو رفتن                 چه سخته بي تو موندن 
 

نميشه اين جدايي باور من.
وداع آخرينه. جدايي در کمينه    غروب لحظه هاي واپسينه
هميشه قصه هاي عاشونه ناتمومه 
 

 تمومه لحظه هاي با تو بودن پيشه رومه
جدايي سخته بي تو سخته موندن سخته رفتن

چه تلخه بي تو موندن                     چه تلخه بي تو رفتن
  نميشه اين جدايي باور من

                                    ******************

لحظه ي جدايي وبي وفايي رو             اي كاش هرگز نمي ديدم     

اي كاش هرگز صداشو(..)  نمي شنيدم

اي كاش هرگزآواز زيباي آواشو(...) نمي شنيدم

كاش هرگز اين دنيارو نمي ديدم

اي لعنت به تو اي   

                     جدايي

تنهايي

شاپرك پر زد و رفت

اي كاش همدم او مي بودم

لحظه ي پر زدنش" من به كنارش مي بودم

تا شايد صداي آب رو از دور مي شنيدم 

هااااااااااااااااااي

سايه ي نم ناك و

                                 پر تب و

                                          تاب

برو از كنار ديوار دلم، گمشو

از لب درياي پر زاشك دل من ، گمشو

اي كاش بر سر قبر توي شيطان مي بودم

هرگز

چگونه

            ميشود

                 نميشود

                       نداريم

برو، برو دل تو شده كندوي سياه

نمان ، برو بي تو رنگي شده اين ماه سياه

آجرو سنگ

  در و ديوار

                       دعوا و سيگار

راهي بود براي رسيدن به تو

رسيدم به تو اما همه دور شدن با ديدن تو

رقص موهات

              زندگيمو كرد

                          مشكي تر از سياه

و اما با همه ي اينها من...را ميخواهم...!؟ 

نوشته شده توسط شقایق در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 ساعت 13:19 | لینک ثابت |


    

چه سود...

         

در من این جلوه اندوه ز چیست؟

در تو این قصه پرهیز – که چه؟

در من این شعله عصیان نیاز ،

در تو دمسردی پائیز که چه؟

حرف را باید زد !

درد را باید گفت!

سخن از مهر من و جور تو نیست

سخن از

    

متلاشی شدن دوستی است

و عبث بودن پندار سرورآور مهر

آشنایی با شور؟

و جدایی با درد ؟

و نشستن در بهت فراموشی

-         یا غرق غرور ؟!

   

آه مگذار که دستان من آن

اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشی ها بسپارد

آه مگذار که مرغان سپید دستت

دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد

من چه می گویم آه ....

با تو اکنون چه فراموشی ها ;

با من اکنون چه نشستن ها خاموشی ها ست

 

                                                         *******************

امروز در پس رگبار بی امان چشمانم هستی!

من!

نه کورم، نه کودک و نه دیوانه!

فقط دچار آیینه ای هستم به نام تو...!!

                                                  ******************

دوست دارمش 

مثل دانه ای که نور را

مثل مزرعی که باد را

مثل زورقی که موج را

یا پرنده ای که اوج را...

دوست دارمش...

 **************

شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است

و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است

....

 

در میان من و تو فاصله هاست


گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی

 

نوشته شده توسط شقایق در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 ساعت 12:54 | لینک ثابت |


دلتنگ تر از همیشه

 این روزها دلتنگ تر از تک ستاره ای غریب در آسمانم . دلتنگ و خسته

خسته از بود و نبودها و دلتنگیم را نمی دانم .............

شاید دلتنگ ترانه ای، نسیمی،نوازشی کودکانه .....

اما نه ، دلتنگیم بهانه ای دیگر را می جوید .

کاش برای این سکوت ملال انگیز که بر ذهن مشوشم سیتره گزیده ،

هم زبانی بود ، گوش شنوایی بود

مرحمی بود.........

                    

عجب غریب است این زندگی

وچه غریب است این دلکم که چون بلوری ترک خورده به انتظار

تلنگری ست که خاتمه دهد هستی اش را

بود و نبودش را..............

چه غریبانه شکستم در پس تلاطم امواج سرگردان زندگی

و چه مغرورانه ایستادم در برابر آلام خویشتن

بی تکیه گاه و بی پناه

رها در دست افسون روزگار........

اکنون  من مانده ام و  دریغ ...دریغ.....دریغ....  

و خدایی که  همه  وجودم بود و هست

 

نوشته شده توسط شقایق در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 ساعت 12:44 | لینک ثابت |


                                                

گذشت

جدا گذشت

!

باور کردنی نیست...

همش قایم باشک بود

کسی کسی را ندید

ولی حس کردیم هم را...

سایه هایمان را...صدای نفسهایمان را...و صدا ی پاهایمان را...

فقط جرئت نکردیم جلوی هم بیاستیم

از دور بازی زیباست

من تورا زیبا دیدم...لحظه لحظه زیبا تر...

ولی

دیگر خسته ام 

صدای نفس زدنم را نمیشنوی؟

نمیبینی پشت بوته تمشک  دراین جنگل مه آلود  در اعماق این اقیانوس پهناور  خسته  نفس زنان نشسته ام و پیشانی ام را پاک میکنم...

شاید عرق شرم است

!

سمتم آمدی...

تا حتما حالم را جویا شوی...با مهربانی آمدی...با دوستی...با عشق

شاید 

ولی میدانم چه دیدی...

بانوی چتر آبی درکار نبود

آهویی دیدی...

جای آهو تو رم کردی

آهو با چشمان سیاه بزرگش

با تشویش

با اضطراب

و

با خواهش

با عشق

 ...

شاید

به  دویدن تو نگریست

...

یادش بخیر تاریخ.                

-کاش خدا گره ها را باز میکرد و یک جور دیگر گره میزد... .

بازگشتی نخواهد بود

و

اگرباشد

 ........

ما نخواهد بود

...

آه

آه

آه

چه بگویم...

مهم نیست.

ولی

....

دوستت دارم...

" قلبم گفت "

نوشته شده توسط شقایق در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 ساعت 12:37 | لینک ثابت |

 
http://asadream.us